دفتر زندگی استاد عنبران بسته شد ، اتوبیوگرافی استاد

با کمال تاثر و تاسف با خبر شدیم استاد فرامرز عنبران استاد و بنیانگذار موفقیت مالی در ایران و سخنران و نویسنده حرفه ای ،چندشب گذشته در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفته است .تارنمای دهستان میناباد  این ضایعه دردناک رابه خانواده آن مرحوم و تمامی دانش آموختگان و شاگردان ایشان و همشهریان عزیز عنبرانی تسلیت گفته و برای آن مرحوم آمرزش و برای خانواده ایشان از خداوند منان صبر مسئلت می نماید.روحش شاد باد.

به همین سبب اتوبیوگرافی استاد ( از زبان خودشان ) به مناسب درگذشت این بزرگ مرد قرار داده می شود :

من فرامرز عبداله زاده عنبران،مربی،مدرس و بنیانگذار موفقیت مالی در ایران هستم و اولین تجارت رسمی خودرا درسال ۱۳۵۷ بهمراه یکی از دوستانم درسن ۵ سالگی با فروش جولاب درمسیر مدرسه ابتدائی شروع کردم.این کار در ابتدا برای من جذابیتی نداشت ولی کم کم با افزایش درآمد به آن علاقمند شدم.خرجی روزانه من آن روزها، پنج ریال بوددرحالیکه سود حاصله ازفروش جولاب،به ۲۰ ریال در روز می رسید.جولاب یکنوع نوشیدنی بسیار گوارا است که از خیس کردن انجیر خشک درآب به مدت ۲۴ ساعت و افزودن مقداری شکریا خاک قند بدست می آید.

در سال ۱۳۵۸ وارد مدرسه ابتدایی شدم و ازمدرسه خیلی خوشم آمد هم به خاطر درس خواندن و هم بخاطر فرصتهای بسیار طلایی ای که درآن وجودداشت.آنوقتها در شهرما، چیزی بنام مهدکودک یا پیش دبستانی وجود نداشت.

درآن زمان،درحالیکه بسیاری از بچه ها ازمدرسه می ترسیدند و گریه می کردند و بعضی ها هم مجذوب درس و مشق شده بودندمن در کنار درس به درآمد هم فکر می کردم و می خواستم از فرصت بدست آمده استفاده کنم. لذا از بازار بیسکویتهای بسته ای را خریداری و درمدرسه بصورت دانه ای می فروختم و سود خوبی برای من داشت.البته در فصل بهار علاوه بر بیسکویت،گوجه سبز نیز می فروختم که بازار خیلی خوبی داشت.

درآن دوران،فقط یک چیز مرا آزار می دادوآنهم ترغیب و تشویق خانواده ،معلمان و بزرگان به فقط درس خواندن بودآنها می گفتند توباید فقط درس بخوانی تا مهندس یا دکتر شده و به جامعه خدمت کنی و مرا از کار کردن و ایجاد درآمد بیشتر منع می کردندولی من،گوشم به این حرفها بدهکار نبودو از هر فرصتی برای ایجاد درآمد بیشتراستفاده می کردم ضمن اینکه همیشه جزو شاگردان ممتاز بودم.

روزها به همین منوال می گذشت و من هم با گذشت زمان،کارهای بزرگتری را امتحان می کردم تا اینکه درسن هشت سالگی با کمک مادرم و پس اندازی که داشتم یک فوتبال دستی خریدم.این فوتبال دستی کوچک بود و پایه هم نداشت لذا باتعدادی آجر،سنگ و بلوکهای بتنی برای آن پایه ای درست کردم تا بچه ها بتوانند بازی کنند.درآمد حاصله از این کار بسیار عالی بودو من روزانه ۸ تا ۱۰ تومان درآمد داشتم ودر روزهای جمعه تا ۱۵ تومان هم می رسیددرحالیکه خرجی روزانه من،آن روزها یک تومان بود.

درسال ۱۳۶۴،برادرانم تصمیم گرفتند یک کلوپ ورزشی دایر کنند که در شهرما در نوع خود بی نظیر بودو مشتریان خیلی زیادی داشت و من از این کار لذت می بردم تا اینکه پس از مدتی مدیریت آنجا به من و برادرزاده ام واگذار شد.درآمد حاصله از کلوپ،ماهانه به پانزده هزار تومان می رسید که این مبلغ معادل حقوق شش ماه یک مهندس بود.یکی از بهترین روزهای زندگی من به آن دوران برمی گردد که درآمدمان عالی بودوشاید هم فراتر از عالی.

پس از مدتی،کلوپ تعطیل و من وارد دبیرستان شدم.مااولین دوره ریاضی فیزیک در منطقه نمین بودیم و حجم درسهای ما بسیار بالا بودوازطرفی فاصله زیاد عنبران تا نمین،رفت وآمدروزانه از جاده های سنگلاخی و صعب العبور و نبود سرویسهای ایاب و ذهاب،وقت مرا به یغما می برد لذا مدتی از بحث بسیار شیرین کسب و کار دور ماندم.

پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان،به عنوان اولین دوره فارغ التحصیلان رشته ریاضی فیزیک در منطقه، وارد دانشگاه شدم.متاسفانه دردوران دانشگاه کار نمی کردم و این فرصت طلایی را رسما سوزاندم و فقط درس خواندم در حالیکه می توانستم در کنار درس،کارکردن را نیز تجربه کنم ولی این کار را نکردم و در عوض پس از فارغ التحصیلی تا زمان اعزام به خدمت مقدس سربازی را بصورت فشرده و مطلوب کارکردم که یکی از آن کارها،فعالیت در اداره پست در طرح کدده رقمی بود.

پس از ترخیصی از خدمت مقدس سربازی،در استان اردبیل به هر کجا که شما فکر می کنید برای استخدام شدن و پیداکردن کار سرزدم ولی کاری پیدا نشد.طرز تفکر من آنموقع اشتباه بود و من فکر می کردم حتما باید کارمند سازمان،اداره و یا شرکتی باشم و چنین کاری هم وجود نداشت.

درسال ۱۳۷۶ من به ناچار به تهران عزیمت کردم و با دیدن فرصتهای طلایی موجود درآن واقعا لذت بردم ولی فقط لذت بردم چرا که هنوز هم تفکر من پیدا کردن یک کار خوب در یک شرکت خوب بود یعنی کارمندی و برای دیگران کار کردن.هنوز یاد نگرفته بودم که باید برای خودم کار کنم از اینرو،به تمام آگهیهای موجود در روزنامه ها زنگ می زدم،مراجعه می کردم و فرم تقاضای کارراپر می کردم ولی دریغ از یک کار.

شرکتها هرنیروی لازم داشتند من داوطلب می شدم و عناوین در خواستی من بسیار متنوع بودچراکه کارهای زیادی را بلد بودم.کارشناس،تکنسین،سرپرستی،بازاریابی،مامورخرید،حسابداری،مسئول فنی،آبدارچی،کارگری و … کارهایی بودند که من می توانستم انجام دهم ولی دریغ و دریغ از یک کار.گوئی فقط آگهی چاپ می شد و استخدامی در کار نبود.البته من بعداز ظهرها،پس از مصاحبه در شرکتهای مختلف به کارهای ساده و دم دستی اماپردرآمد مثل فروختن روزنامه،پول خرد و دست فروشی جلوی کارخانجات می پرداختم.

پس از مدت مدیدی گشت و گذار در کارخانه های مختلف و پس از پی گیری های بسیارزیاد،بالاخره در یک کارخانه کوچک در جاده مخصوص کرج،خیابان داروپخش مشغول بکار شدم.کاردر آنجا بسیار جالب بودو داستانش شنیدنی است.من به عنوان حسابدار استخدام شدم چرا که به حسابداری علاقه وافری داشتم اما پس از چند هفته کارکردن به علت کمبود نیرو جهت دستیاری فرزکار و تراشکاری به سالن تولید منتقل شدم ولی زیاد آنجا کار نکردم و پس از چندروز به عنوان مسئول فنی سالن برگزیده شدم.تازه داشتم کار را یاد می گرفتم که مرا به انبار منتقل کردند.مدتی در انبار کار کردم تا اینکه منشی شرکت استعفا کردو نتیجه معلوم بود مرا بجای آن برگزیدند.چندوقت بعد با استخدام منشی جدید مرا از کارخانه به دفتر مرکزی واقع در ده ونک منتفل کردند که آنجا به امور اداری بپردازم.البته نا گفته نماند مدتی هم در کارگزینی،امور حقوقی و امور قراردادهای شرکت کار کردم.فروش ضایعات و مذاکرات فروش از جمله کارهایی بود که من درآن شرکت کوچک انجام دادم.

جالب است بدانید که کسی بیش از یکی،دو هفته درآن کارخانه دوام نمی آورد و من جزو معدود افرادی بودم که توانستم شش ماه درآنجا کارکنم چرا که شرکت هرروز استخدام و اخراج داشت و یک واحد را به این امر اختصاص داده بودند لذابا تجربیات با ارزشی که بدست آورده بودم با شرکت خداحافظی کردم.

پس از آن شرکت،بلافاصله در یک کوچه پایین تر ودر همان خیابان کاری برای خودم پیدا کردم که همان شرایط قبلی را داشت ولی محیطش بسیار آرام و بدون استرس بود ومن بمدت یک سال و چندماه درآنجاکارکردم و بسیار خوش گذشت اما درآمد قابل توجهی نداشت تا اینکه در سوم اسفند ماه هفتادوهشت در یک شرکت بزرگ خودروسازی استخدام شدم

دربدو ورود به این شرکت دو چیز نظر مرانسبت به خود جلب کردیکی اینکه ،این شرکت بسیار بزرگ و برای خودش شهری بودودیگر اینکه جمعیت بسیارزیادی در آنجا کار می کردند لذا شلوغ و پرتردد بود.درآمد حاصله از شرکت بسیار بالا بود و چند برابر شرکتهای قبلی دریافتی داشتم و از طرفی هم باید از این پرتردد بودن آن استفاده می کردم.خیلی فکر کردم و با افراد با تجربه ای مشاوره نمودم و به نتایج جالبی دست پیدا کردم.

کارکنان و پرسنل شرکت،صبحانه خودرا در محل کار صرف می کردندو نان،پنیر،قند،شکرو سایر مایحتاج خودرا از دست فروشی های جلوی درب ورودی تهیه می کردند و من متوجه این فرصت شدم لذا با افرادی که درآنجا دست فروشی می کردند صحبت کردم که قند بسته ای آنها را تامین کنم لذا این بازار-قندبسته ایی ۲۵۰ گرمی –را کامل بدست گرفتم و هرروز چهل کیلو قند از بازار می خریدم وآنرا توسط چند پیرزن در محله خود مان خرد کرده ،بسته بندی نموده و صبح به صبح به دست فروشی ها تحویل می دادم.درآمد حاصله از این کار،روزانه به هشت تا ده هزار تومان می رسید در حالیکه درآمد روزانه من از شرکت ،حدود سه یا چهار هزار تومان بود

تجربیات خیلی مفید و باارزشی را در آنجا بدست آوردم و چیزهای خیلی زیادی را یاد گرفتم.افراد با سوادزیادی دوروبرمن بودند و من توانستم ازدانش و تجربیات آنها استفاده کنم.فقط تنهاچیزی که دردآور بوداین بود که حقوق بسیاربالای من و همچنین درآمدهای جانبی جالبی که داشتم بدلیل کمبود دانش مالی خودم،هدر می رفت و من فکر می کردم که باید این پولها را خرج کنم و کمتر به سرمایه گذاری و آینده نگری توجه می کردم لذا تا می توانستم خرج می کردم و بعضی وقتها هم وام گرفته و هزینه می کردم یعنی اینکه درآمدهای ماههای آتی نیز ازبین می رفت.ولی تجربیات کاری من در این شرکت بسیار عالی و به درد بخور بودچرا که من از یکطرف در محیط کارگری کار می کردم و از طرف دیگر آخرین کتابهای مدیریتی را می خواندم و در کلاسهای آن با هزینه خودم،شرکت می کردم از اینرو تئوری و عملی را با هم یاد گرفتم.

پس از چند سال کار کردن در این شرکت بزرگ و بدست آوردن تجربیات بی نظیر،تحقیق،تفحص،مطالعه و شرکت در کلاسهای موفقیت،با مبحث جدیدی بنام دانش مالی آشنا شدم و برای اولین بارآنرا در ایران پایه گذاری کردم تحت عنوان (موفقیت مالی)

من یاد گرفتم که انسانها دو نوع بازنشستگی دارند که عبارتنداز:

۱٫بازنشستگی پولی:یعنی اینکه با ایجاد درآمدهای غیر فعال،هزینه زندگی خودرا پوشش دهند.درآمدغیر فعال مثل کار پاره وقت،سرمایه گذاری و بیمه.لازم است در اولین فرصت این کار را برای خود انجام دهیم.

۲٫بازنشستگی کاری:یعنی اینکه کار نکنیم.به نظر من مورد دوم بی معنی است و انسان باید در هر شرایط و هرسنی کار کند چرا که کار جوهره وجود مرد و زن می باشد.اگر کسی به کار خود علاقه داشته باشد و درآن کار مهارت پیدا کند و از طرفی هم از آن کاردرآمد خوبی داشته باشد هیچ دلیلی برای ترک آن وجود ندارد.

تفاوت مابین شغل و کار:ما شغلمان را بخاطر دریافت پول انجام می دهیم ولی کارمان چیزی است که به آن عشق می ورزیم.

من در سن سی و سه سالگی از نظر پولی باز نشسته شدم و یک سال بعد استعفاءدادم ولی فکر نمی کنم تا لحظه مرگ از کارم بازنشسته شوم البته در صدد یافتن راهکارهایی هستم که بتوانم پس از مرگ هم کارکنم و موثر واقع شوم لذا با نوشتن کتاب،جزوه،تهیه فیلم های آموزشی،تاسیس شرکت و ایجاد محیط سایبرناتیک در جهت تحقق آن تلاش می کنم.

من عاشق کارم هستم و باآن زندگی می کنم.هرشب با فکر تحقق آرزوهایم به خواب می روم و هرروز به امید کشف دنیایی جدید از خواب بر می خیزم.کارمن تحقیق،تفحص،تحصیل،تدریس و ترویج فرهنگ موفقیت مالی از راههای مشروع،معقول و قانونی می باشد.

((  زندگی زیباست به شرط آنکه استقلال مالی داشته باشید.تکنیکهایش را در لابلای کتابهایم جستجو کنید.   استاد عنبران ))

روحش شاد و یادش برای همیشه گرامی باد

یک نظر

  1. reza jodi ۲۴ مرداد ۱۳۹۱۲۴ مرداد ۱۳۹۱ گفته:

    مهم نیست ما کجاییم مهم اینه که در چه جهتی حرکت میکنیم

*

*

Top