زندگی نامه شهید سرباز صادق صادقی

شهید سرباز اسلام صادق صادقی در سال  ۱۳۴۲ در یکی از روستاهای توابع شهرستان نمین از بخش عنبران بنام  ” میناباد ” در یک خانواده متدین از برادران اهل تسنن از پدری دلسوز و فداکار بنام اسمعیل صادقی و مادری دلسوز و مهربان خانم ثریا نجفی پا به عرصه گیتی نهاد .

دهستان میناباد: شهید صادقی سومین فرزند یک خانواده پرعائله  که هفت برادر و سه خواهر بودند، با اینکه تامین مخارج زندگی ده دوازده نفر برای حاج اسمعیل سخت و طاقت فرسا بود امّا بخاطر اینکه به علم اهمیت زیادی می دادند، شهید صادق صادقی را بعد از دوران  طفولیت در مدرسه دولتی پهلوی سابق روستای میناباد ثبت نام نمود. صادق توانست دوران ابتدایی را با خوبی پشت سر گذاشته و موفق می شود در سال ۵۵_۵۶ مدرک پنجم ابتدایی را از همان مدرسه اخذ می نماید و برای ادامه تحصیل راهی شهر نمین و دو سال در مدرسه راهنمایی شهید نصیر شیردل نمین مشغول به تحصیل می شود.

 

 بعلت فقر نداری و پیری و خانه نشین شدن پدر بزرگوارش، صادق تصمیم می گیرد تا برای کمک به مخارج خانواده راه غربت را در پیش گرفته و عازم تهران می شود، چند سالی در تهران به عنوان کارگر ساختمانی مشغول می شود و بعد از اینکه اسمش برای خدمت در می آید و از حوزه نظام وظیفه شهر نمین وی را فرا می خوانند تا به خدمت مقدس سربازی برود برای پوشیدن لباس مقدس سربازی به روستای میناباد باز می گردد.

شهید صادق صادقی میناباد

و در تاریخ ۶۴/۸/۱۸  به خدمت مقدس سربازی اعزام می گردد و دوره آموزشی را بمدت سه ماه در شهر عجب شیر درپادگان “مرا ۳۰ ” طی می نماید و بعد از این مدت یک مرخصی پنج روز به روستا بازگشته و دوباره راهی پادگان عجب شیر می شود و از آنجا به منطقه کردستان(سردشت) منتقل می گردد و خدمت سربازی را آغاز می نماید.

یکی از دوستانش بنام شاهین آلمند که چند سالی با هم در یک مدرسه مشغول به تحصیل بوده اند تعریف می کند که شهید صادق صادقی یکی از بچه های نیک مرد این روستا بودند و برایم از برادر هم نزدیکتر بود، هر وقت درد دل داشتم با او در میان می گذاشتم و صندوقچه اسرار من بودند و همیشه در کارهای من کمک حالم بودند.

 با اینکه دو، سه سالی اختلاف سنی داشتیم ولی انگار مثل یک برادر در کنار یکدیگر ، غمخوار هم بودیم بعد از شهادتش من چند روزی مریض شدم به علت دلتنگی شدیدی که به شهید صادقی داشتم، شهادتش مرا را تحت تاثیر قرار داد و من افتخار می کنم دوستی مثل شهید صادق صادقی داشتم .

همیشه، یعنی قبل از رفتن به جبهه از وی در مورد جنگ و جبهه می پرسیدم ؟جواب می داد که سامین یادت باشد، اگر کسی بیاید و در کنار حیاط شما بخواهد یک مرغ دانی درست کند و به شما زور بگوید چه عکس العملی در مقابل او نشان می دهید؟ منهم می گفتم از کیانم و حیثیتم دفاع می کنم . می گفت میهن هم همان خانه است و خاکش عزیز و گرامی، و من به این عقیده هستم که الآن وقت مبارزه و دفاع از کیان و خاک است باید به تکلیفمان عمل کنیم و نگذاریم این خدا ناشناسها به خاک و میهنمان تجاوز کنند. و همینطور به ندای رهبرمان لبیک بگویم و تنهایش نگذاریم.

با روحیه ای که داشت همیشه بشاش و خندان بود و در عین شوخ طبعی سفارش می کرد که مبادا در نمازهایتان این سید بزرگوار را فراموش کنید، هم امام را دعا کنید و هم رزمندگان پیروز اسلام را که برای دفاع از نوامیس مردم، جان خود را فدا می کنند و به شهادت می رسند، من همیشه تا جان در بدن دارم این مرد بزرگوار را تحسین خواهم کرد چرا که فرد لایق و نترس و شجاع بود، همیشه از شجاعت وی در تمام نشست های خانوادگی تعریف و تمجید می کنم و افتخار می کنم که شهید صادقی از هم روستایی هایم می باشد، با اینکه در یک خانواده کاملاً فقیر به دنیا آمده بود و روزگار به رویش تا دم شهادت نخندید، هیچ وقت از وی شکوه و شکایت از روزگار ندیده و نشنیدم. امیدوارم در روز قیامت مرا شفاعت نماید انشاالله.

یک یا شاید چند روز قبل از شهادتش در راسته بازار اردبیل دیدم که با خانواده اش (مادر و خواهرش) داشت خرید می کرد و این آخرین باری بود که می دیدمش، چون بعد از رفتن به سر خدمت دیگر نیامد و شهید شد. به مادرش و خواهرش اشاره کردم که به وی نگویند که من در کنارش هستم، دست کردم از پشت، چشمانش را بستم و شروع کرد به گفتن یکی یکی از اسم های دوستانش (شادی جهانگیری، انزل محمدی که بعد از آن شهید شد، حشمت آهنگری ) آخر سر که دید آنها نیستند. گفت ای ناقلا تویی سامین، من که دیدم فهمید من هستم، دستم را ول کرده و در آغوش گرفتمش بعد از روبوسی و احوالپرسی از وی دعوت کردم تا در روز مسابقه فوتبال ما با بین تیم جوانان که دیگر سنی از ما گذشته بود حضور بهم رساند.

در عصر همان روز به دعوتم در مسابقه شرکت نمود. از قضا یک اتفاق بدی افتاد که من تا به امروز هر وقت به یادش می افتم ناراحت می شوم . این که من می خواستم به وی پاس بدهم امّا نمیدانم چه شد. یکهو پاس من درست خورد به صورتش و کمی از دماغ اش خون آمد، من که پشیمان شدم از پاس دادنم وی با همان حالت خون دماغی از من دلجویی کرد و گفت تو که تقصیر نداری چرا ؟ خودت را سرزنش می کنی، برای اینکه منهم از خجالتش در بیام شهید صادقی را بردم خانه خودمان و بعد از شستن دست و صورتش، یک عصرانه مفصلی در خانه ما صرف کردیم جایتان خالی و آنروز دیدم که وی چه روحیه لطیف و قلب مهربانی دارد . هر کس بجای شهید صادقی بود با من دعوا می کرد و می گفت که از قصد اینکار را کردی امّا شهید صادقی بجز گل چیزی به من نگفت روحش شاد .

آری عزیزان! شهید صادقی بعد از بیست و یک، دو ماه خدمت به وطن و خاکش در تاریخ  ۶۶/۳/۲۵ در منطقه عملیاتی مردشت (کردستان) درحالی که بعنوان سر پاس بخش تامین جاده ها را عوض می کرد. خدا ناشناسها و خود فروخته ها وی و عده ای از سربازان این آب وخاک یورش می آوردند و بعد از رشادت و پایمردی شهید صادقی سرانجام با مقاومت جانانه به دست حزب دموکرات کومله  در عصر آن روز به شهادت می رسد. و بعد از انتقال پیکر پاکش به اردبیل و از آنجا به زادگاه مادریش روستای میناباد در میان حزن و اندوه اهالی و دوستان شهید پیکر پاکش را تشیع و در کنار کنار سایر شهیدان در گلزار شهدای روستای میناباد به خاک سپرده می شود.

*** در ذیل وصیت نامه شهید صادقی میناباد را مرور می کنیم:

به نام خدا

درود بر خمینی بت شکن

من سرباز وظیفه صادق صادقی وصیت خود را در زیر عرض می نمایم که انشاءالله مورد قبول واقع شود .

دوران حساس فعلی ایجاب نمود که لباس سربازی را بر تن نمایم و از آب و خاک و دین این کشور دفاع نمایم من وظیفه دارم که در جبهه باشم و از قطره قطره آب و خاک این کشور دفاع نمایم ولی پدر و مادر عزیزم اگر شهید شدم و به کاروان شهدا پیوستم برای من مبادا ناراحت شوید بر من واجب بود که از حیثیت و ناموس میهن اسلامی دفاع نمایم مبادا پس از شهید شدنم گریه کنید همواره دعا کنبد که پرچم اسلام در سراسر گیتی به اهتزاز در آید قطره خون من از چکیده خون ابا عبداله حسین

می باشد .

من راه حسین را الگو دارم و این مسیر را انتخاب نمودم  که در مقابل زورمندان مقاومت نمایم پس اگر شهید شدم مرا ببخشید ولی فقط ناراحت نشوید.

روحش شاد و یادش گرامی.

وصیت نامه شهید صادق صادقی میناباد

 به نقل از شکوه فرهنگ

مطالب مرتبط

*

*

Top