گذری بر زندگی شهید انزل محمدی میناباد

شهید انزل محمدی شهدای نمین اردبیل عنبران

◆شهید انزل محمدی میناآباد

◆نام پدر : فتح ا…

◆محل تولد: روستای میناباد

◆تاریخ تولد: ۱ مهرماه ۱۳۴۸

◆تعداد اعضای خانواده شهید: چهار برادر و یک خواهر / زنده یاد چهارمین فرزند خانواده بود

◆وضعیت اشتغال در قبل از شهادت : کشاورزی پابه پای روستاییان

◆خدمت : ۲۲ ماه

◆تاریخ شهادت : ۲۰ خرداد ۱۳۶۷

◆محل شهادت : منطقه عملیاتی دزفول

◆محل دفن شهید : گلزار شهدای روستای میناباد

◆◆خلاصه ای از زندگینامه پاسدار وظیفه شهید انزل محمدی میناآباد◆◆

شهید پاسدار وظیفه انزل محمدی میناآباد اول مهرماه ۱۳۴۸ در یکی از روستاهای شهرستان نمین بنام میناآباد ودر یک خانواده از برادران اهل سنت (شافعی مذهب) از پدری کاملاً فداکار و متدین بنام حاج فتح الله محمدی دیده به جهان هستی گشود.
شهید محمدی چهارمین فرزند خانواده بود و بجز سه برادر و یک خواهر دیگری نیز داشت دوران طفولیت وی در روستای میناآباد بخوبی پشت سرگذاشت در سال تحصیلی ۵۵-۵۴ وارد دبستان دولتی پهلوی سابق ( شهید جودی ) شد و در سال تحصیلی ۶۰-۶۱ موفق گشت مدرک پنجم ابتدائی را ازهمان مدرسه اخذ نمایند و برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمائی شهید جودی روستای میناباد راه یافت و مدت دو سال در این مدرسه مشغول تحصیل شد.
بنا به گفته یکی از دوستانش که با هم در یک کلاس درس می خواندند ( سامین آلمند): انزل یکی از دوستان بامرام و مهربانم بود و در تمامی سالهای که با هم بودند در روستا مشغول تحصیل بودیم خاطرات خوبی از همدیگر داشتیم و دارم. همیشه بعد از اتمام درس برای بازی به همراه سایر دوستان ( داداش رسولی و شهید صادق صادقی و شادی جهانگیری) به میدان فوتبال در مجاورت روستای میناآباد که شهیدان صادقی و محمدی برای هموار کردن این زمین زحمات زیادی کشیدند. یادم می آید چند روز از عصر تا پاس شب که ماه در آسمان صاف میناآباد می درخشید من به همراه این عزیزان برای صاف کردن زمین فوتبال چه زحماتی متحمل شدم و هر روز کارمان بعد از اتمام کلاس به آنجا می رفتیم و سگلاخ و پاره سنگها را از زمین با بیل و کلنگ در می آوردیم تا هموار شود چند سال با هم در  تیم وحدت میناآباد توپ زدیم الان هم همان تیم اما بازیکنانش تغییر یافته اند ودر این روستا هنوز هم هست و جوانان در این تیم مشغول بازی هستند.
شهید محمدی بعد از اینکه پدرش در بستر بیماری می افتد، برای کمک به خانواده مدرسه را ترک کرده تا به خانواده کمک نماید همین علت باعث ترک تحصیل شهید محمدی از کلاس درس می شود و بناچار در سال ۶۲ مدرسه را به قصد کار در غربت ترک می کند و در شهرهای تهران و هشتپر و شیراز برای کارگری در این شهرها می رود و بعد از سه سال کارگری، کمی از نیازمندیهای خانواده را برطرف می سازد.

 

بلافاصله بعد از در آمدن اسمش برای خدمت سربازی محل کارش را ترک نموده وبه روستای میناباد باز می گردد ودر هیجدهم فروردین سال ۱۳۶۶ به خدمت مقدس سربازی اعزام می شود و بعد از گذراندن سه ماه دوره آموزش را در پادگان سپاه مرند بعنوان پاسدار وظیفه به مدت سه ماه به اهر فرستاده می شود وبعد از اتمام ماموریت در اهر از آنجا برای مبارزه با لشکر رژیم بعثی عراق وارد منطقه جنگی می گردد و در منطقه عملیاتی گردریش دزفول بایگان خود مستقر شده و برای جانثاری در راه وطن آماده نبرد علیه کافران می شود در یکی از نامه هایش به دوستان خود (بنام داداش رسولی ) در مورد یک خاطره از خرابه های خرمشهر چنین نوشته است که به اتفاق مرور می کنیم.
در یکی از روزها در یک نامه محبت آمیز اما سراسر ناراحت کننده به دوستش در میناباد چنین نقل می کند:
وقتی که ما را از اهر به منطقه فرستادند ما را از دزفول با ماشین سپاه به منطقه شلمچه در نزدیکی شهر خرمشهر بردند واز آنجا که هوا خیلی گرم بود چند نفر از همرزمانم تصمیم گرفتیم تا در یک خانه که نیمه مخروبه بود پناه گرفتیم تا هم استتار باشیم وهم اینکه از شدت گرما در امان باشیم وارد یک اتاق شدیم در حالی که دوستان برای خود جان پناه می گشتند اما من به حال روز صاحب این خانه افسوس می خوردم وناراحت بودم که چه بلائی بر سر این صاحبخانه آمده است در همین فکر بودم که ناگهان چشمم به طاقچه اتاق افتاد یک تکه کاغذ روی طاقچه گذاشته بودند آن را باز کردم وچنین روی کاغذ نوشته شده بود.
«من عروس هفت روزه هستم و به اتفاق همسر آینده مان نقشها کشیده بودیم اما با یک چشم به هم زدن تمام آرزوها یمان به باد رفته بعد از ظهر ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ که ناگهان صدای دلخراش مرا به سوی پنجره اتاقمان کشیده دیدم که سرتاسر کوچمان را جمیعت تسخیر کرده اند یکی از زنان آشنا علت آن صدا انفجار را پرسید که چنین توضیح داد با شیون و ناله می گفت شوهرم فرزندانم و تمامی زنان ودختران وبچه ها را عراقیها جمع کردند به ماشینها و بردند نمی دانم کجا در این فکر بودم که چه بلائی به سرمان خواهد آمد . یک صدای انفجار دیگر مرا از حال برد وقتی به خدم آمدم دیدم که سربازان عراقی با بی رحمی شوهرم را کشان کشان با خود می بردند خواستم مانعشان بشوم با قنداق اسلحه یکی از سربازان به پهلویم زد ومرا بیهوش کرد وقتی به هوش آمدم دیدم که هیچ کس در کنارم نیست واز شوهرم نیز خبری نبود وناخود آگاه به فکرم رسید تا چند جمله ای از جنایتهای این جنگ به رشته تحریر در بیاورم واین نامه را نوشتم تا آیندگان بدانند که چه بلائی به سر مردم این مرزوبوم آمده است.»

 

بعد از اینکه این نامه را از عروس هفت روزه خرمشهر برای بچه ها خواندم همگی در ماتم واندوه وغم فرو رفتند . آری عزیزان شهید محمدی با جان و دل هجوم سربازان عراقی ها ر ا احساس کرده بود که با نثار خونش کلمه وحدت و آزادی را برای تمام آزادگان جهان چنین نوشت که من فرزند دلاور آذربایجان امروز قسم می خورم به خون شهیدان تا جان در بدن دارم برای آزادی ودفاع از نوامیس و کیان وطنم ایران تا آخرین نفس در مقابل شرق و غرب بایستیم وکلمه وحدت را حفظ نماییم . انشاء الله
شهید محمدی در حالی که به سن بیست سالگی نرسیده بود در منطقه عملیاتی گرددیش دزفول با اصابت ترکش خمپاره درحالی که با بی سیم گزارش شناسایی همرزمانش را به فرماندهی گردان اعلام و استعلام می نمود . شربت شهادت را در تاریخ ۲۹/۳/۶۷ سرکشید وبه فیض اعظمای شهادت نایل آمد و بعد از پنج روز پیکر پاکش را برای خاکسپاری به شهرستان نمین منتقل کردند و طی مراسم با شکوهی که از سوی اقشار مختلف مردم در روستای میناباد با حزن واندوه در کنار سایر شهدای این روستا پیکر پاکش را در گلزار شهدا به خاک سپردند .

◆قسمتی از خاطرات دوستان شهید :

در تاریخ ۶۶/۴/۲۵ وقتی که شهید محمدی به مرخصی آمده بود، از جنایت های رژیم حزب بعثی برایمان تعریف میکرد که در زمان اشغال خرمشهر، عراقی ها چه بلایی بر سر مردم بی دفاع شهرهای جنوب و خرمشهر آورده بودند. در میان حرف هایش حس می کردم که گریه میکند، زنده یاد قلب صبور و دلرحمی داشت،

 

◆روحش شاد و یادش گرامی باد◆

مطالب مرتبط

*

*

Top